تبليغاتX
.: اشکان :.
درخت
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

استوار و محکم همچو کوه های بلند و سر به فلک کشیده  و همچون لحظه ها در انتظار رسیدن به خورشیدم. خورشید تابان، خورشید زیبا . یگانه نوربخش تاریکی هایم. خورشید که حیاتم بدان وابسته است. مانند خاک زیر پایم پر از نیاز به قطرات اب. همچون سنگ های سخت و خارا ، نیازمند به نوازش اب رود ها ؛ همچون کودکی ، پر از نیاز به نوازش مهربان نسیم و همچون تو نیازمند به او ...

سال هاست که پا بر جا مانده ام. نمی ازارم و می خواهم که ازار نبینم. سال های سال است که پناهنده ی  قلب خسته ی کبوترانم ، سال هاست که ماوای پرندگانم ، چه کودکانی که شادمان از این خانه پریدند و چه غم انگیز هنگام وداع... چه لحظه هایی که شعله ی اتش هم صحبتم بود و شنیدن صدای خنده های او که امروز می خواهند مرا نابود کنند ، ارامش را بوجودم هدیه می داد.

چقدر زخم هایی که اسم تو و او در کنار هم نوشته می شد و چقدر قلب تیر خورده و داستان عشق اتشین جوانی!

سال هاست که صدای هر کدامتان را می شنوم ، می نشینید و از عشق می گویید و از دوست داشتن ، قلبی حک می کنید تا برای همیشه از شما و عشقتان به یادگار بماند و چه بسیار دیدم ان لحظه را که دست های به هم گره خورده از هم جدا شده بود و هر یک گریان ، قلب را تیر باران می کردید و حکایتی جدید اغاز می کردید. دیدم اما افسوس که باید ساکت باشم. نمی خواهم بنالم ازینکه تنم را دفتری برای خاطراتتان می دانستید ، چرا که نقش ان زیباست. می خواهم این دم اخر ، این لحظه ای که می خواهید تبر را بر تنم فرو ببرید ، حرف اخر را بگویم ، پس از سال ها می خواهم دهان باز کنم ، حال که می خواهید ارزویم را محال کنید ، حال که می خواهید کاری کنید که دیگر به خورشید نرسم بگذارید بگویم. حال که دیگر اینجا به جای پناهگاه لحظه های تنهایی ، باید گذر گاهی برای رسیدن به هدف باشد می گویم ، می گویم که در گذر این سال ها چه فهمیدم ، چه یافتم و چه را بر روی برگ هایم حک کردم:

پرده بردارید از چهره هایتان ، نمایان شوید. هر چه هستید ، زشت و زیبا ، هستید و می روید. همچون من که می روم. همچون خاطراتی که همراه با من خواهند رفت....

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 21:31 |
زهر شیرین
دوشنبه چهارم آذر 1387
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق/که نامی خوش تر از اینت

 ندانم/وگر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیراز زهر شیرینت

 نخوانم/توزهری زهر گرم و سینه سوزی/تو شیرینی که شور

هستی از توست/شراب جام خورشیدی که جان را نشاط از تو

غم از تو مستی از توست/بسی گفتند دل از عشق بر گیر که

نیرنگ است و افسونست و جادوست!ولی ما دل به او بستیم و

 دیدیم که او زهر است اما نوشداروست!  (فریدون مشیری)

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 17:47 |
برف
جمعه یکم آذر 1387

نیمه شب، کوچه بیدار است و مهمان دارد،

برف می بارد،

سردی سکوت، 

آغاز بیداری دانه های مسافر است،

چشم دوختن به عمق آسمان،

لمس نرمی برف روی گونه ها،

حس جاودانگی است،

پیوند با یگانگی است،

هیچ بلوری نگران تنها ماندن نیست،

فرودی آرام در،

آغوش عریان یک درخت،

بستر نرم یک جوی،

بام گرم یک خانه،  

مثل دانه های برف سرت را روی شانه های زندگی بگذار،

رد پای خاطرات را دنبال کن تا به فصل عشق برسی،

کوچه منتظر است،

گام هایت را استوار بردار،

اینجا کوچه ای در بهار است.

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 15:50 |
آوار رنگ
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشيدم
شبيه نيمه سيبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواری از رنگ ها
ناپديد ماند                                                

                                                                                       حسين پناهی

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 23:30 |
حمایت
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

امروز خواستم آینه باشم ،                                                              

تا ازدحام و تکرار زندگی در من تبدیل به سایه شود،          

و نگاهم تا عمق آسمان برود،             

آفتاب را حمایت کنم،                                                                   

مهتاب را تکرار کنم،                                                                

سکوتت را ویران کنم،                                                

و غرورم را جبران کنم،                                

انعکاسی از آسمان شب شدم  و باغچه را پر از ستاره کردم،                    

پاییز تصویرش را در من دید و دلهرۀ گل های باغچه را باور کرد،                

" سپید مشکی من  "                                                                    

 دست های مرا از میان آینه بگیر،                                                      

دلهرۀ شکستن مرا باور کن.

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 20:34 |
نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم
سه شنبه نهم مهر 1387

نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم
وگر به خشم روي صد هزار سال
ز من به عاقبت به من آيي كه منتهات منم
نگفتمت كه به نقش جهان مشو رازي
كه نقش بند سرا پرده رضات منم
نگفتمت كه منم بحرو تو يكي ماهي
مرو به خشك كه درياي با صفات منم
نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو
بيا كه قوت پروازه پرو پات منم
نگفتمت كه تو را ره زنند و سرد كنند
كه آتش و تپش و گرمي هوات منم
نگفتمت كه صفت‌هاي زشت بر تو نهند
كه گم كني كه سر چشمه صفات منم
نگفتمت كه نگو كار بنده از چه جهت نظام گيرد
خلاق بي‌جهات منم
اگرچه راه دلي دانگ كه راه خانه كجاست
وگر خدا صفتي دانگ كدخدات منم
                                                                                    (مولانا)

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 2:20 |
So good to so bad
دوشنبه هشتم مهر 1387

So good to so bad
Went from so good … to so bad … so soon
So good to so bad so soon
But nobody told me so I never knew
It goes from so good to so bad so soon
It went from sunshine… to shadows… to rain
It went from passion… to plea sure… to pain
From singing sweet love song to cry in the blues
So good… to so bad… so soon
Started with words like forever
And went from always to sometimes to never
From give me some living… to give me some room
So good… to so bad… so soon
It went from so good… to so bad… so soon
If nobody's told you it's time that you know
It goes from so good… so bad… so soon
So good… to so bad… so soon


از خيلي خوب به خيلي بد
خيلي خوب... خيلي زود تبديل شد به خيلي بد... خيلي زود
هيچ كس چيزي به من نگفت و به همين دليل هيچ وقت سر در نياوردم
كه خيلي خوب چقدر زود تبديل شد به خيلي بد
آفتاب... تبديل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه‌هاي دل‌انگيز عاشقانه جايش را داد به سر دادن سرودهاي غم‌انگيز خيلي زود
تا ابد شروع شد
و ابد شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهي، به هيچ وقت
و مرا دوست داشته باش تبديل شد به جايي هم (در قلبت) براي من در نظر بگير خيلي زود
خيلي خوب... زودتر از آن كه فكر مي‌كرديم تبديل شد به خيلي بد خيلي زود
اگر هيچ كس به تو نگفته باشد، حالا ديگر بايد بداني
كه خيلي خوب، خيلي زود تبديل مي‌شود به خيلي بد، خيلي زود

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 17:14 |

آن مرد قهوه را در فنجان ريخت

آن مرد شير را در فنجان ريخت

آن مرد شكر را در شير و قهوه آميخت

و با قاشقي كوچك آن را هم زد

آن مرد شير و قهو هاش را نوشيد

و فنجان را سر جايش گذاشت

بدون اينكه با من حرفي بزند

آن مرد يك سيگار روشن كرد

آن مرد با دود سيگارش حلقه هايي ساخت

آن مرد خاكستر سيگارش را در جا سيگاري ريخت

بدون اينكه با من حرفي بزند

بدون اينكه به من نگاهي بكند

آن مرد از جايش بلند شد

كلاهش بر سرش گذاشت

آن مرد باران ياش را پوشيد

چون باران مي باريد

آن مرد آنجا را زير باران ترك كرد

بدون اينكه به من نگاهي بكند

بدون اينكه با من حرفي بزند

و من سرم را روي دستم گذاشتم و گريه كردم

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:33 |
امانت
جمعه بیست و نهم شهریور 1387

مثل دریا که باران را به ابر سپرد،

مثل بهار که جوانه را به باغ سپرد،

مثل خزان که برگ را به باد سپرد ،

مثل زمستان که ریشه را به خواب سپرد ،

مثل سپیده که شبنم را به گل سپرد،

مثل ماه که فانوس را به شب سپرد،

مثل پرواز که اوج را به آسمان سپرد،

مثل دیده که شوق را به اشک سپرد،

مثل شادی که خنده را به لب سپرد،

مثل اندوه که دل را به آه سپرد،

مثل شقایق که داغ را به دل سپرد،

 " سپید مشکی من"

                          به خدا می سپارمت .

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:37 |
گناه
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

می توان اشک را پنهان کرد و خندید ،

می توان احساس را کتمان  کرد و بخشید،

می توان نگاه را زندان کرد و ندید،

ولی اینجا سکوت گناه است ،

و هق هق های تنهایی

میراث غرور نسلی است که آیات عشق را انکار کرد،

خوب گوش کن تا بشنوی

صدای نفس هایی که به شماره افتاده عشق را تفسیر می کند،

می خواهم صدای شب را به من هدیه کنی،

می خواهم زمزمۀ چشمه را برایم پیمانه کنی،

 "سپید مشکی "من

می خواهم صدای قلبت را برایم ترانه کنی،

 می خواهم سکوت را ویرانه کنی،

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:42 |
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
شنبه شانزدهم شهریور 1387

اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 21:11 |

دم مگیرید که امشب نفس تازه ی ماست
در ببندید، بلا در پس دروازه ی ماست

در دل ظلمت شب تیر و خدنگم به کجاست؟
دزد در بیشه فروخفته تفنگم به کجاست؟

راه پرپیچ و سفرنامه عجب ننگین است
رهرو گمشده را درد سفر سنگین است
 
جاده صعب است کسی هیچ به یکجا نرسد
ترسم این رهرو پامانده به فردا نرسد

ظلمتی هست در این بیشه چراغی باید
و از آن رهرو گم گشته سراغی باید
                  *** 
رفتی و تاک دگر باره پرانگور شده
لیک اینک همه اش طعمه ی زنبور شده

دست تو نیست که باری به اناری برسد
دامن زمزمه هایت به بهاری برسد

یاد آن روز که همواره سخن می گفتی
و غزل های صمیمانه به من می گفتی
 
ترسم از فاصله ها حرفی اگر گوش کنم
آن غزل های ترا زود فراموش کنم
 
برنگردی تو دگر باره غزل می خوانم
چشم بر راه تو همواره غزل می خوانم
 
با تو از درد همین خامه نمی گویم هیچ
از غم تلخ سفرنامه نمی گویم هیچ
                  ***
آه اینک سحر از خانه ی ما دور شده
مرگ در ظلمت این دهکده دستور شده

دامن از ماست که بر کینه ی دیروز زدیم
خنجر از ماست که بر سینه ی دیروز زدیم

ما همانیم که در معرکه پامال شدیم
پایبند هوس و رشته ی آمال شدیم

میوه از شاخچه ی تلخ درختی خوردیم
آخ از دست قضا سلیی سختی خوردیم
 
بقچه ی فکر پر از جنس دغل داریم ما
دست سرمازده در زیر بغل داریم ما

همه در فکر که همسایه چناری دارد
سیب و زردآلوو انگور و اناری دارد
 
چوب از جنگل بیگانه مهیا نکنیم
سیب از خانه ی همسایه تمنا نکنیم
 
فصل سوگ است که بر ماتم ما می خندد
حرف در کوزه ی اندیشه ی ما می گندد
 
باخبر فرصت این حوصله تنگ آمده است
مرمی حادثه بر میل تفنگ آمده است .

 

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:27 |
مرگ
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
تا کی درپس لحظه های مرگ بدوم وبه انتهای راه نرسیده برگردم !!

چراغ های رابطه خاموشند وجاده تاریک وناتمام.....

 فریاد پشت سکوت دست وپا میزند.....

 فریاد خوب می داند که اگر خودش باشد هزاران فریاد سکوتش می کنند.......

 فریاد تلاشی شفاف می کند ٬

ولی باز مثل تمام همیشه های سنگین ٬

حسرت می ماند وسفــری بـی انتها.......................

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 1:39 |
باغچه
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
 زودتر از سپیده ی صبح بیدار می شوم،
    زیرا که می خواهم قبل از خورشید،
                   باغچه ی صمیمی دلت را ببینم،
 باغچه ای که هر شب واژه های تنهایی تو در آن می رویند،
  و من از پنجره ی نگران دلم به گل ها سلام می کنم،
  ببین که چگونه یک قطره شبنم اقیانوس را در آغوش می گیرد،
  من رویش سپیدارها را در طولانی و مبهم شب  دیدم،
    جادوی روییدن  گل های سکوت را،
                                    در تشنگی یک چشمه باور کردم،
    من هنوز از جام سرخ لاله های نیاز و صبر و عشق سرمستم
و نگاهم به گذشته ها،
             تابلویی از میدان بزرگ سنت پطرزبورگ
 وقتی دیوارهای زمان فرو میریزند،
     نسیم همدلی تو،
                  بوی خوش خاک باران خورده را می آورد،
  گل های این باغچه ریشه ای آسمانی در اشک دارند، ولی عاشقند،
   دل تو سرزمین روشن مهربانی است،
 و نگاهت مثل آفتاب
                                " شاخه های پر از شکوفه را نوازش می کند"
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 22:53 |
حریم
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
می خواستم مثل پروانه ها،
    لذت پرواز را در آغوش آسمان تجربه کنم،
                و پروانه ها حریمی داشتند
 
برگ خشکی شدم ، خودم را به باد سپردم،
     تا در میان پروانه ها باشم،
    
می خواستم مثل قطره ها،
      لذت فرو ریختن را در آغوش آبشار تجربه کنم،
             و قطره ها حریمی داشتند
سنگ کوچکی شدم، به نیروی آب ایمان آوردم،
           تا در میان قطره ها باشم،
 
 می خواستم در دست های تورنگین کمان را رویا کنم،
         و دست های تو حریمی داشتند،
     زیباترین رویای کویر  حرمت باران است،
           و قلب من نیز حریمی داشت.........
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:47 |