تبليغاتX
.: اشکان :.

می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار اگر نه بیشتر تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشا ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند ".

 

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 18:53 |
لقاح مصنوعی تاثیری بر عاطفه ندارد
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

کودکاني که محصول لقاح اسپرم و تخمک‌هاي اهداي شده هستند به اندازه کودکاني که به شيوه طبيعي متولد مي‌شدند، رشد عاطفي مناسبي دارند.
به گزارش مرکز خبری امید به نقل از بي‌بي‌سي پژوهشگران دانشگاه کمبريج با بررسي کودکان از بدو تولد تا سن هفت سالگي دريافتند. تفاوتي از لحاظ ارتباطات خانوادگي ميان اين دو گروه کودکان پيدا نکردند.
نتايج اين بررسي که بر روي 198 خانواده انجام شده است، در يک کنفرانس بهداشت توليدمثل در بارسلوناي اسپانيا اعلام شد.
اين نگراني وجود داشته است که کودکان متولد شده از باروري اسپرم و تخمک‌هاي اهدايي ممکن است دچار مشکل عاطفي بيشتري نسبت به کودکاني باشند که به طور طبيعي متولد مي‌شوند. زيرا والدين ممکن است با اين کودکان برخورد کمتر مثبتي داشته باشند و يا اين کودکان به عنوان بخشي از خانواده خود به طور کامل مورد پذيرش قرار نگيرند.
اين بررسي همچنين نشان‌دهنده "تفاوت قابل‌توجه" ميان خانواده‌هايي بچه‌دار شده با کمک اهداي تخمک يا اسپرم، بر حسب ميزان درميان گذاشتن اين مسئله با کودکان‌شان و گشودگي آنها نسبت به اين قضيه بود. والديني که درباره نحوه تولد کودک با او صحبت مي‌کنند، توجه بيشتري به کودک خود نشان مي‌دهند و با او رابطه گرم‌تري دارند.
در مجموع ابن بررسي نشان داد که کودکاني که از طريق اهداي تخمک و اسپرم متولد مي‌شدند نسبت به ساير کودکاني که با اسپرم و تخمک واقعي پدر و مادر به دنيا مي‌آيند دچار مشکلات عاطفي بيشتري نيستند.

 

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:7 |
خیلی خسته ام
دوشنبه هفتم مرداد 1387

امروز باید یه روز خوب بود برام.اما روز گندی بود. ۴ دفعه اومدم مطلب بزارم اما نذاشتن .خیلی گند بووووود. خیلی خسته ام .

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 1:42 |
بیدل، پرنده ای فراتر از زمان
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

گربه پروازوگرازسعی تپیدن رفتم
رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم
         

بیدل از شاعرانیست که اندیشه های جاری اش به دلیل داشتن تجربه های حسی از زندگی فراتر از محدوده های زمانی سیر می کند و به پرنده ی بلند پروازی می ماند که با دو بال اندیشه پر می زند و در فرودست هاو محدوده های زمانی، آشیان نمی سازد.
افزون بر رویکردهای چند لایه ی هنری در اندیشه ی بیدل، نگرش فراتر از زمان، ویژه گی است که شعر بیدل را در حوزه ی دریافت مخاطبان، دلنشین می سازد.


ادامه مطلب
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 21:19 |
آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاس شان می‌بودو انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمان شان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدین شان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت


آموزش ...ساختن .... رفاه .... کمک ..... همه و همه به لبنان واجبتره

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 22:48 |
حسنك كجايي ؟
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد  مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:40 |
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
اقیانوس
 زمستان های سرد و طولانی من،
     با گرمی صدا و آرامش کلام تو گذر می کند،
  می دانم که عاقبت یکروز،
 "خورشید را از آسمان و مهتاب را از پرده ی
     شب، به دست خواهی گرفت"
    
 سکوت تو ، عمق تواضع یک اقیانوس است،
لباس  غرور بر  قله های بلند روحت  چه زیباست ،
 تورا چه بنامم که از اشک من روشن تری؟
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 22:22 |
جمعه هفدهم اسفند 1386
اين جمله در لندن بر مزار يکي از کشيشان
انگليسي نوشته شده است: بچه که
بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم، بزرگ
که شدم خواستم شهرم را تغيير دهم،
چنانچه بزرگتر شدم تصميم گرفتم خانواده
ام را تغيير دهم، همه اين ها برايم
بسيار سخت بود. حالا که پير شده ام خوب
ميفهمم که اگر از همان دوران
کودکي خودم را تغيير داده بودم شايد،
امروز مي توانستم دنيا را تغيير دهم.
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 9:41 |
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

او پسر بچۀ کوچک و خجالتی بود که روابط خیلی صمیمی با بچه های دیگر کلاس اول نداشت. نزدیک های عید والنتین، وقتی یک شب، کودک از مادر خواست تا بنشیند و نام تمام بچه های کلاس را بنویسد تا برای هر کدام هدیه ای بفرستد، مادر بسیار خوشحال شد. پسرک به تدریج اسامی را به خاطر میاورد و با صدای بلند تکرار می کرد و مادر اسامی را روی یک قطعه کاغذ یادداشت می کرد. و دائم نگران بود مبادا نام یکی را فراموش کند.

او با کمک یک دفتر مخصوص کارت های والنتین، یک قیچی، مواد شمعی و چسب و با دقت خاص خود مشغول کار روی فهرست اسامی شد. هر کارتی که آماده می شد مادر نام مربوطه را روی یک قطعه کاغذ می نوشت و کودک با زحمت آن را رونویسی می کرد. با انباشته شدن هدایا، خوشحالی و رضایت او هم افزایش می یافت.

در این هنگام نگرانی مادر کم کم شروع شد که آیا کودکان دیگر هم برای او هدیه خواهند فرستاد. کودک هر روز زود به خانه برمی گشت تا کار خود را ادامه دهد، در حالی که به نظر می رسید بچه های دیگر در خیابان مشغول بازی هستند و وجود او را فراموش کرده اند. چقدر بد میشد اگر او در مهمانی که 37 نفر به نشانۀ عشق و دوستی در آن جمع بودند، شرکت میکرد  وهیچ یک به یاد نداشتند که هدیه ای به او بدهند! مادر در این فکر بود که آیا راهی وجود دارد که او بتواند چند تا از کارت های والنتین را که پسرش در حال هدیه بود یواشکی بردارد تا این اطمینان فراهم شود که پسرک حداقل چندتایی هدیه دریافت خواهد کرد. اما پسرک آنچنان با دقت مراقب کار خود بود و به قدری عاشقانه هدایا را شمارش میکرد که امکان برداشتن یک مورد هم وجود نداشت. مادر طبیعی ترین وظیفه مادری را که انتظار بی صبرانه بود، پذیرفت.

سرانجام روز والنتین فرا رسید و مادر می دید پسرک در حالی که با زحمت در خیابان پُر از برف حرکت می کند، جعبه شیرینی هایی را که به شکل قلب بود در یک دست و کیف خرید را هم محکم در دست دیگر گرفته بود، در حالی که 37 یادگاری قشنگ که حاصل زحمت او بود در داخل کیف قرار داشت. مادر در حالی که با اشتیاق او را تماشا می کرد دعا کرد، «خدایا کاری کن که حداقل چند تا هدیه بگیرد!»

مادر تمام بعد از ظهر را مشغول کار بود، اما دل او در مدرسه بود. ساعت سه و نیم بافتنی خود را برداشت و با دقت طوری روی صندلی نشست که بتواند کاملاً خیابان را زیر نظر داشته باشد.

سرانجام پسرک در حالی که تنها بود، از دور پیدا شد. قلب مادر فرو ریخت. پسرک طول خیابان را که طی می کرد هر چند لحظه ای برمی گشت و چند قدمی را در جهت باد حرکت می کرد. مادر چشمان خود را تیز کرد تا صورت او را ببیند. اما از آن فاصله فقط تصویری تار و سرخ از سرما می دید.

همین که پسرک برگشت، مادر دید که تنها هدیه والنتین را با دستکش های کوچک و قرمز رنگ خود محکم بغل گرفته است. فقط یک هدیه، با این همه کاری که انجام داده بود. لابد آن هم از طرف معلم. اشک از چشمانش سرازیر شد. ای کاش می شد میان زندگی و کودک حایل شد! کارش را کنار گذاشت و رفت تا او را دم در ببیند.

مادر گفت: «چه گونه های قرمزی! اجازه بده شالگردنت را باز کنم. آیا شیرینی ها خوب بودند؟»

پسرک در حالی که صورتش از خوشحالی و احساس رضایت برق میزد به طرف مادر برگشت و گفت: «می دانی چه اتفاقی افتاد؟ من هیچ کس را فراموش نکردم. حتی یک نفر را!»

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:39 |
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
بوی دریا
  می نویسم که به خوانی؛
     زیرا سکوت تو، راز شنیدن من است،
  و عشق من، راز خواندن توست،
 شبها کنار ساحل آرامی که هدیه ی توست قدم می زنم،
 انعکاس پرتوهای طلایی خورشید روی موج های  منتظر،
     صدای باد میان نی زارهای بلند،
                           پرواز مرغان سفید در آبی آسما ن
 
         بوی خنک دریا،
و قایق کوچکی که یادگار سفر بی پایان ماست،
   نیمه های شب،گفتگوی آرام من و تو،
   " که مبادا دریا بشنود"
     وموج هر لحظه سرک می کشید و نزدیک تر میشد،
       برایم دوباره از ستاره ها بگو 
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 1:13 |
اشك زن
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه مي کنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه مي کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زن ها بي‌دليل گريه مي کنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم مي خواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش مي کند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشک هايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباس هايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشم هايش نهفته است. زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.


Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 23:14 |
what is love ?
جمعه سوم اسفند 1386

سلام .نمی دونم چیکار کنم .خیلی خسته و سر در گمم . از درونم کاملا به هم ریختم. زندگی روز به روز داره سخت تر می شه .آخرش تمی دونم چی می خواد بشه و امیدوارم خوب تموم بشه. دیگه هیچ کس  دیگر ی و دوست نداره .زندگی تکراری و خسته کننده شده. همه چیز شده پول همه کس شده پول. آرامش نیست ،دوست داشتن نیست یا اگرم باشه خیلی کمه ،آدم عاشق داره نسلش منقرض میشه .این زندگی آخه؟ دیگه لیلی نیست ،مجنون نیست .

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 21:25 |
خشم
دوشنبه هفدهم دی 1386

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 10:24 |
آه ه ه ه خدا چقدر سخته
جمعه سی ام آذر 1386
آه خدا چقدر سخته كسي و كه دوست داري به خاطر دوست داشتنت به خاطرخودت به خاطر خودش همه جور دست رسي بهش داشته باشي اما جلو نري . حتي زماني كه اين متن داره نوشته ميشه فقط با يه كليك مي توني باهاش صحبت كني اما به خاطر بهم نزدن آرامشش به خاطر زنده نشدن خاطرات شيرين به خاطر اين كه دوباره مبدا اشتباهي رخ بده . كسي هست كه با رفتنش نه تنها كوچيك نشد بلكه روز به روز بزرگترم ميشه . خيلي سخته اينكه باشه اما به خاطر .... نتوني باهاش  حتي صحبت كني  .

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 2:47 |
جمعه سی ام آذر 1386

چونست حال بستان باد نوبهاري كز بلبلان بر آمد فرياد بي قراري . گل نسبتي ندارد  با روي دل فريبت . تو در ميان گل ها چون گل ميان خاري .هي دل هي دل هي دل هي دل .اي گنج نوش دارو بر خستگان گذر كن . مرحم به دست و مارا مجروح مي گذاري. عمري دگر ببايد بعد از وفات ما را. كين عمر طي نموديم  اندر اميدواري .

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:48 |
وقتی تو نیستی ،نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها،

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم،عمریست که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا. اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست. آنروز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا...

روزی درست مثل همین روزهای ماست...

اما کسی چه میداند، شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی ،نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها،

هر روز بی تو روز مباداست...

آئینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟آئینه ها که دعوت دیدارند...دیدارهای کوتاه، از پشت هفت دیوار..دیوارهای صاف، دیوارهای شیشه ای شفاف، دیوارهای تو، دیوارهای من، دیوارهای فاصله بسیارند...

دیوارهای تو همه آئینه اند، آئینه های من همه دیوارند.



* قیصر امین پور
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:49 |
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 18:38 |
سلام.خيلي خسته شدم ديگه ،كي ميشه كه بيام بنويسم خسته نيستم. اون روز اصلا هست يا نه . هر روز فقط دارم مي جنگم با همه چيز .زندگي هر روز سخت تر از ديروز ميشه .آدما هر روز بيشتر از ديروز به جون هم مي افتن. كمتر كسيم به اين چيزا نگاه مي كنه  يا توجه مي كنه. خيلي ها هم كه از خستگي خودشون و داغون مي كنن .آيا دو نفر آدم ميشه پيدا كرد كه به فكر هم  با شند . حالم از همه از همه چيز به هم مي خوره. چرا آدم بايد به زور زندگي كنه زجر بكشه . خدايا كمكمممممممممممممممم كن.
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 20:56 |
سه شنبه هفدهم مهر 1386

دلم گرفته خیلی دل تنگم برای تمام اونایی که دوست داشتمشون و از دست دادم .دارم دیونه می شم . بازم باید یکی از اونایی که خیلی دوست دارمش از دست بدم .آخه تا کی می خواد این جریان گند زندگی ادامه پیدا کنه .دیگه بریدم . دیگه نمی تونم تحمل داشته باشم تا کسی و که خیلی دوسش دارم و تو زندگیم نقش خیلی مهمی داشته و حتی نبودش تاثیر سنگینی تو زندگیم داره از دست بدم . آخه چی کار کنم یکی کمکم کنه .چرا زندگی عزیز ترین کس ها رو از آدم می گیره؟

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 22:40 |
سه شنبه هفدهم مهر 1386
لحظه هاي ناب كودكيم در پيچ و تاب زمانه گم شد . دوستانم را روزگار گرفت .عشقم را عاشقي ديگر ربود و خدايم را خدا كشت .ما مانديم و يك بقچه رفاقت . تن خميده ي عشق و پوچي فرح انگيز لحظه ها.ما مانديم و سيگاري كنج لب. تلخي چايي بي قندو خش خش برگ ها زير پا.ما مانديم و سيبي از دست حوا، گردش بي حد وحصر و معصوميت فراموش شده ي رويا...

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 18:54 |
flashget
جمعه شانزدهم شهریور 1386

 سلام اين بهترين برنامه براي دانلود براي برو بكس دانلود باز

http://www.box.net/shared/ol1u7g2djv
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 22:47 |
شکلک برای یاهو
جمعه شانزدهم شهریور 1386

سلام

يه نرم افزار خيلي تووووووووووپ براي ياهو .

شكلك هاي بسيار حرفه اي براي ياهو.

http://www.box.net/shared/km9bekzp2c

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 19:53 |