
استوار و محکم همچو کوه های بلند و سر به فلک کشیده و همچون لحظه ها در انتظار رسیدن به خورشیدم. خورشید تابان، خورشید زیبا . یگانه نوربخش تاریکی هایم. خورشید که حیاتم بدان وابسته است. مانند خاک زیر پایم پر از نیاز به قطرات اب. همچون سنگ های سخت و خارا ، نیازمند به نوازش اب رود ها ؛ همچون کودکی ، پر از نیاز به نوازش مهربان نسیم و همچون تو نیازمند به او ...
سال هاست که پا بر جا مانده ام. نمی ازارم و می خواهم که ازار نبینم. سال های سال است که پناهنده ی قلب خسته ی کبوترانم ، سال هاست که ماوای پرندگانم ، چه کودکانی که شادمان از این خانه پریدند و چه غم انگیز هنگام وداع... چه لحظه هایی که شعله ی اتش هم صحبتم بود و شنیدن صدای خنده های او که امروز می خواهند مرا نابود کنند ، ارامش را بوجودم هدیه می داد.
چقدر زخم هایی که اسم تو و او در کنار هم نوشته می شد و چقدر قلب تیر خورده و داستان عشق اتشین جوانی!
سال هاست که صدای هر کدامتان را می شنوم ، می نشینید و از عشق می گویید و از دوست داشتن ، قلبی حک می کنید تا برای همیشه از شما و عشقتان به یادگار بماند و چه بسیار دیدم ان لحظه را که دست های به هم گره خورده از هم جدا شده بود و هر یک گریان ، قلب را تیر باران می کردید و حکایتی جدید اغاز می کردید. دیدم اما افسوس که باید ساکت باشم. نمی خواهم بنالم ازینکه تنم را دفتری برای خاطراتتان می دانستید ، چرا که نقش ان زیباست. می خواهم این دم اخر ، این لحظه ای که می خواهید تبر را بر تنم فرو ببرید ، حرف اخر را بگویم ، پس از سال ها می خواهم دهان باز کنم ، حال که می خواهید ارزویم را محال کنید ، حال که می خواهید کاری کنید که دیگر به خورشید نرسم بگذارید بگویم. حال که دیگر اینجا به جای پناهگاه لحظه های تنهایی ، باید گذر گاهی برای رسیدن به هدف باشد می گویم ، می گویم که در گذر این سال ها چه فهمیدم ، چه یافتم و چه را بر روی برگ هایم حک کردم:
پرده بردارید از چهره هایتان ، نمایان شوید. هر چه هستید ، زشت و زیبا ، هستید و می روید. همچون من که می روم. همچون خاطراتی که همراه با من خواهند رفت....
ندانم/وگر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیراز زهر شیرینت
نخوانم/توزهری زهر گرم و سینه سوزی/تو شیرینی که شور
هستی از توست/شراب جام خورشیدی که جان را نشاط از تو
غم از تو مستی از توست/بسی گفتند دل از عشق بر گیر که
نیرنگ است و افسونست و جادوست!ولی ما دل به او بستیم و
دیدیم که او زهر است اما نوشداروست! (فریدون مشیری)
نیمه شب، کوچه بیدار است و مهمان دارد،
برف می بارد،
سردی سکوت،
آغاز بیداری دانه های مسافر است،
چشم دوختن به عمق آسمان،
لمس نرمی برف روی گونه ها،
حس جاودانگی است،
پیوند با یگانگی است،
هیچ بلوری نگران تنها ماندن نیست،
فرودی آرام در،
آغوش عریان یک درخت،
بستر نرم یک جوی،
بام گرم یک خانه،
مثل دانه های برف سرت را روی شانه های زندگی بگذار،
رد پای خاطرات را دنبال کن تا به فصل عشق برسی،
کوچه منتظر است،
گام هایت را استوار بردار،
اینجا کوچه ای در بهار است.