تبليغاتX
.: اشکان :.
خوشبختی چیست؟ بدبختی چیست؟
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
...دیگر آسمان تاریک شده، اما خیابان هنوز روشن است. پنجره ها نور می تابانند. چراغ ها، و تک وتوک فانوس هایی نور را پابرجا نگه داشته اند. آدم ها، در پیاده رو، گوشه خیابان، داخل مغازه ها، درون اتومبیل، خلاصه هر یک در جایی برای خود داستانی دارند. گاه می خندند، گاه بی صدایند، کسی زشت، دیگری زیبا...یکی را دیدم مدام می خندید. نگاهش معمولی بود. یکی با موبایل صحبت می کرد. یکی شاد، دیگری غمگین...

گوشه میدان دخترکی گل می فروخت، گل های سرخ و سفید!! موهای شانه نزده اش از زیر روسری تا    چشم هایش می آمد. از پشت مو ها، چشمان معصومش به دنبال مشتری می گشت... در کل چهره ای مظلوم داشت!

کمی آن طرف تر پیرمردی روی چهار پایه نشسته بود و فال می فروخت. یکی دیگر پشت چراغ قرمز اسپند دود می کرد تا جوان خوش قیافه درون اتومبیل خدای نکرده چشم نخورد...

یکی جان می فروخت، یکی عمر، یکی زیبایی، یکی تن...!! در خیابان کم نبود دخترک هایی که خود، خواسته یا ناخواسته به زوال می رفتند.

-...آقا! یه شاخه گل از من می خری؟ ارزون می دم! برای دوست دخترت، برای مادرت، برای نامزدت، ... خواهش می کنم!

زیبایی کجاست؟ در میان شاخه های گل!؟ رو به روی کافی شاپ!؟ داخل اتومبیل های مدل بالا که مدام بالا و پایین می شدند!؟

از برابرم یک روحانی گذشت! از پس چشمانش نمی شد پی به درونش برد! چشمان سردی داشت! یا گرم! نمی دانم... به زمین چشم دوخته بود و سریع راه می رفت.

نمی دانم چرا!! ولی دیدم مردی از ماشین پیاده شد و سیلی محکمی بر گونه همان دختر گل فروش نواخت... پدر صلواتی آن چنان محکم زد که دخترک به زمین پرتاب شد. شاخه های گلش کنار دستش روی زمین افتادند... دخترک بیچاره!!

باز هم نمی دانم چرا!! ولی دیدم جوانی از ماشین پیاده شد و رو به یکی از خود فروش ها گفت: ...سوار شو برسونمت، عزیزم!!

خوشبختی چیست؟ بدبختی چیست؟ شاید خوشبختی میان دست های مادری بود که کودک خردسالش را گرفته بود. شاید خوشبختی میان شاخه های گل باشد... شاید روی گونه های سرخ... خوشبختی هرکجا باشد،    می دانم!! در چشمان من نیست...
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:41 |
آغاز
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
 
 چقدر مشتاق روییدنم و تو،
                            " بوی بهار منی"
  چقدر تشنه ام و تو،
                            " قطره های بارانی"
      چقدر سرشار زندگی ام،
       چقدر خسته ی خاطره ام،
   من در راه جستجوی خودم ، گم شده ام،
          و تو،
                              " نشانه های مقصدی"
    ردیف سپیدارها را می شمارم،
   پرنده ای سبک با ل روی شاخه ی نازک خیال،
    من عاشق پرنده های مهاجرم،
                 بیا در یکد یگر سفر کنیم،
              بیا در هم گذر کنیم،
                    بیا با هم آغاز کنیم،
          فانوس دریایی مشتاق دید ن   زورق کوچک ماست،
        "  موج نشانه ی ساحل است"
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:14 |
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
اقیانوس
 زمستان های سرد و طولانی من،
     با گرمی صدا و آرامش کلام تو گذر می کند،
  می دانم که عاقبت یکروز،
 "خورشید را از آسمان و مهتاب را از پرده ی
     شب، به دست خواهی گرفت"
    
 سکوت تو ، عمق تواضع یک اقیانوس است،
لباس  غرور بر  قله های بلند روحت  چه زیباست ،
 تورا چه بنامم که از اشک من روشن تری؟
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 22:22 |
جمعه هفدهم اسفند 1386
اين جمله در لندن بر مزار يکي از کشيشان
انگليسي نوشته شده است: بچه که
بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم، بزرگ
که شدم خواستم شهرم را تغيير دهم،
چنانچه بزرگتر شدم تصميم گرفتم خانواده
ام را تغيير دهم، همه اين ها برايم
بسيار سخت بود. حالا که پير شده ام خوب
ميفهمم که اگر از همان دوران
کودکي خودم را تغيير داده بودم شايد،
امروز مي توانستم دنيا را تغيير دهم.
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 9:41 |
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

او پسر بچۀ کوچک و خجالتی بود که روابط خیلی صمیمی با بچه های دیگر کلاس اول نداشت. نزدیک های عید والنتین، وقتی یک شب، کودک از مادر خواست تا بنشیند و نام تمام بچه های کلاس را بنویسد تا برای هر کدام هدیه ای بفرستد، مادر بسیار خوشحال شد. پسرک به تدریج اسامی را به خاطر میاورد و با صدای بلند تکرار می کرد و مادر اسامی را روی یک قطعه کاغذ یادداشت می کرد. و دائم نگران بود مبادا نام یکی را فراموش کند.

او با کمک یک دفتر مخصوص کارت های والنتین، یک قیچی، مواد شمعی و چسب و با دقت خاص خود مشغول کار روی فهرست اسامی شد. هر کارتی که آماده می شد مادر نام مربوطه را روی یک قطعه کاغذ می نوشت و کودک با زحمت آن را رونویسی می کرد. با انباشته شدن هدایا، خوشحالی و رضایت او هم افزایش می یافت.

در این هنگام نگرانی مادر کم کم شروع شد که آیا کودکان دیگر هم برای او هدیه خواهند فرستاد. کودک هر روز زود به خانه برمی گشت تا کار خود را ادامه دهد، در حالی که به نظر می رسید بچه های دیگر در خیابان مشغول بازی هستند و وجود او را فراموش کرده اند. چقدر بد میشد اگر او در مهمانی که 37 نفر به نشانۀ عشق و دوستی در آن جمع بودند، شرکت میکرد  وهیچ یک به یاد نداشتند که هدیه ای به او بدهند! مادر در این فکر بود که آیا راهی وجود دارد که او بتواند چند تا از کارت های والنتین را که پسرش در حال هدیه بود یواشکی بردارد تا این اطمینان فراهم شود که پسرک حداقل چندتایی هدیه دریافت خواهد کرد. اما پسرک آنچنان با دقت مراقب کار خود بود و به قدری عاشقانه هدایا را شمارش میکرد که امکان برداشتن یک مورد هم وجود نداشت. مادر طبیعی ترین وظیفه مادری را که انتظار بی صبرانه بود، پذیرفت.

سرانجام روز والنتین فرا رسید و مادر می دید پسرک در حالی که با زحمت در خیابان پُر از برف حرکت می کند، جعبه شیرینی هایی را که به شکل قلب بود در یک دست و کیف خرید را هم محکم در دست دیگر گرفته بود، در حالی که 37 یادگاری قشنگ که حاصل زحمت او بود در داخل کیف قرار داشت. مادر در حالی که با اشتیاق او را تماشا می کرد دعا کرد، «خدایا کاری کن که حداقل چند تا هدیه بگیرد!»

مادر تمام بعد از ظهر را مشغول کار بود، اما دل او در مدرسه بود. ساعت سه و نیم بافتنی خود را برداشت و با دقت طوری روی صندلی نشست که بتواند کاملاً خیابان را زیر نظر داشته باشد.

سرانجام پسرک در حالی که تنها بود، از دور پیدا شد. قلب مادر فرو ریخت. پسرک طول خیابان را که طی می کرد هر چند لحظه ای برمی گشت و چند قدمی را در جهت باد حرکت می کرد. مادر چشمان خود را تیز کرد تا صورت او را ببیند. اما از آن فاصله فقط تصویری تار و سرخ از سرما می دید.

همین که پسرک برگشت، مادر دید که تنها هدیه والنتین را با دستکش های کوچک و قرمز رنگ خود محکم بغل گرفته است. فقط یک هدیه، با این همه کاری که انجام داده بود. لابد آن هم از طرف معلم. اشک از چشمانش سرازیر شد. ای کاش می شد میان زندگی و کودک حایل شد! کارش را کنار گذاشت و رفت تا او را دم در ببیند.

مادر گفت: «چه گونه های قرمزی! اجازه بده شالگردنت را باز کنم. آیا شیرینی ها خوب بودند؟»

پسرک در حالی که صورتش از خوشحالی و احساس رضایت برق میزد به طرف مادر برگشت و گفت: «می دانی چه اتفاقی افتاد؟ من هیچ کس را فراموش نکردم. حتی یک نفر را!»

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:39 |
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
بوی دریا
  می نویسم که به خوانی؛
     زیرا سکوت تو، راز شنیدن من است،
  و عشق من، راز خواندن توست،
 شبها کنار ساحل آرامی که هدیه ی توست قدم می زنم،
 انعکاس پرتوهای طلایی خورشید روی موج های  منتظر،
     صدای باد میان نی زارهای بلند،
                           پرواز مرغان سفید در آبی آسما ن
 
         بوی خنک دریا،
و قایق کوچکی که یادگار سفر بی پایان ماست،
   نیمه های شب،گفتگوی آرام من و تو،
   " که مبادا دریا بشنود"
     وموج هر لحظه سرک می کشید و نزدیک تر میشد،
       برایم دوباره از ستاره ها بگو 
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 1:13 |
بوسه ی مهر
پنجشنبه نهم اسفند 1386
امشب ستاره ها قطره قطره از آسمان می بارند،
     تا چشمه ی مهربانی،
             از اشک شوق ستاره ها لبریز شود.
    لطافت اولین بوسه ی مادر بر گونه ی فرزند،
        آغاز پرواز یک پرستو،
           و شوق استقبال از بهار در رویای شکوفه ها،
   دیگر مهتاب وامدار شبها نیست،
    زیرا که در دستان مهربان تو جاریست،
   تو هیچ غروبی را باور نکردی وخورشید،
                                               طلوع سپیده را به تو بخشید.
 امشب ستاره ها در نگاه تو روییدند،
           و آسمان در عشق جاری شد.
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 23:8 |
اشك زن
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه مي کنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه مي کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زن ها بي‌دليل گريه مي کنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم مي خواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش مي کند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشک هايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباس هايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشم هايش نهفته است. زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.


Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 23:14 |
what is love ?
جمعه سوم اسفند 1386

سلام .نمی دونم چیکار کنم .خیلی خسته و سر در گمم . از درونم کاملا به هم ریختم. زندگی روز به روز داره سخت تر می شه .آخرش تمی دونم چی می خواد بشه و امیدوارم خوب تموم بشه. دیگه هیچ کس  دیگر ی و دوست نداره .زندگی تکراری و خسته کننده شده. همه چیز شده پول همه کس شده پول. آرامش نیست ،دوست داشتن نیست یا اگرم باشه خیلی کمه ،آدم عاشق داره نسلش منقرض میشه .این زندگی آخه؟ دیگه لیلی نیست ،مجنون نیست .

Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 21:25 |