تبليغاتX
.: اشکان :.
وقتی تو نیستی ،نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها،

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم،عمریست که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا. اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست. آنروز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا...

روزی درست مثل همین روزهای ماست...

اما کسی چه میداند، شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی ،نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها،

هر روز بی تو روز مباداست...

آئینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند؟آئینه ها که دعوت دیدارند...دیدارهای کوتاه، از پشت هفت دیوار..دیوارهای صاف، دیوارهای شیشه ای شفاف، دیوارهای تو، دیوارهای من، دیوارهای فاصله بسیارند...

دیوارهای تو همه آئینه اند، آئینه های من همه دیوارند.



* قیصر امین پور
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 0:49 |
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 18:38 |
سلام.خيلي خسته شدم ديگه ،كي ميشه كه بيام بنويسم خسته نيستم. اون روز اصلا هست يا نه . هر روز فقط دارم مي جنگم با همه چيز .زندگي هر روز سخت تر از ديروز ميشه .آدما هر روز بيشتر از ديروز به جون هم مي افتن. كمتر كسيم به اين چيزا نگاه مي كنه  يا توجه مي كنه. خيلي ها هم كه از خستگي خودشون و داغون مي كنن .آيا دو نفر آدم ميشه پيدا كرد كه به فكر هم  با شند . حالم از همه از همه چيز به هم مي خوره. چرا آدم بايد به زور زندگي كنه زجر بكشه . خدايا كمكمممممممممممممممم كن.
Posted by (مهم نوشته هست نه نويسنده) @ 20:56 |