
یک انعکاس برای تبلور و رویش خویشتن.یک جنبش و شوری شیرین که دمی مسیحایی به تن سرد زندگی می بخشد.انعکاسی از کسی که تصویر خویش را در آن می بینی و در آن ذخیره می شوی و زیر لب زمزمه می کنی که چقدر شبیه خداست! این همان حس مقدسی است که نهم عشق را بر آن نهاده اند.
...اما خدا با تمام خداییش تنهاست و اگر مرا خلق نمی کرد که او را بستایم عظمتش برایش معنایی نداشت!کاش می فهمیدیم حس ما در مقابل عشق او چقدر ناتوان است.
امشب خدا را می فهمم!
امشب تنهایی را تمرین می کنم.
سلام
يه نرم افزار خيلي تووووووووووپ براي ياهو .
شكلك هاي بسيار حرفه اي براي ياهو.
پهنای خط خطی شهر آدم ها و آدمکها... همه در ۲۰ سالگی پیر شده اندو من زیر نگاه های آهنین زنگ زده.اما من تنها سنگینی نگاه تو را دوست دارم.
نگاهت را لحظه ای از من مگیر....
دلم برای تن نحیفتان تنگ شده بود.برقصید و نقش زنید بر صفحه ی سفید دفترم و با هر پیچتان،پیچ
وخم های مسیر سرنوشت را تصویر کنید.گاهی چقدر احساس خوشبختی میکنم و کاش این
واقع نگری من همیشگی باشد!!! من هیچ از تو نمی خواهم چرا که میدانم
هرچه باید بخواهم پیش از آن تو به من داده ای . تنها چشمانم را باز کن تا دستانت را ببینم . برای
ندیدنم از من خرده مگیر خوب من !آنقدر هستی و بزرگی که چشمانم گاه ناتوان می شوند مانند هوا که
بی آن لحظه ای نمی توان زیست و در همه جا هست اما ...اما ،امان از این چشمها !به من بفهمان که همه
ی چیزهای زیبا وسیله ایست برای پی بردن به گوشه ای از زیبایی تو .کمک کن بفهمم که می توانم
می توانم در این قفس بسته ی تنگ هزاران آسمان
بیافرینم کمک کن این چشمه ی کوچک بفهمد که می تواند هزاران زمین خشک راسر سبز کند
و شاید کاری کند که صد دریا هم نتواند.مرا از عشقت سرشار کن و رنگی بزن بر تمام لحظاتم تا هر
دقیقه ام تولدی باشد دوباره.سرود عشق را در گوشم بخوان تا به رقص آیم و گرد خویش بچرخم و
بچرخم که آن گاه دنیا گرد من خواهد چرخید! همه چیز را برایم آیینه ای کن تا در آنها تنها تصویر
زیبایی تو را ببینم که هنوز لبخند بر لب داری.بخند زیباترین تصویر عشق،پرده ها را کنار بزن. این
پرده های رنگارنگ تو در تو.کاش میشد نعره زنان این پرده ها را می
دریدم و به حقیقت بی رنگ پشت آن میرسیدم.با تو این
کوچکترین آرزوی دست یافتنی من است. هر لحظه بر من می باری و من در
خواب رویای باران میبینم!!!باید خویش را رها کرد رهای رها در مسیر
حادثه های انسان ساز! و باور داشت که او دانا ،مهربان،قادر و صبور است. پس او می
داند آنچه را که نمی دانیم و می تواند آنچه را که نمی توانیم. پس اگر او را بخواهیم همه ی چیز های
خوب را خواسته ایم و اگر او بخواهد همه ی چیز های خوب از آن ماست.من مفلسم ولی نپذیرم عقیق
خردکان عقیق نادر ارزانم آرزوست کاش می فهمیدیم که خوبی خوب است وبدی بد!!!کاش کمی
خودخواه بودیم چرا که اگر خودخواه باشیم اخم نمیکنیم.لبخند می زنیم. چرا که لبخند دریچه ای از
شور و عشق و امید را به رویمان میگشاید.اگر خودخواه بودیم دروغ نمیگفتیم چرا که با این کار خطی
سیاه بر تصویرمان در ذهن دیگران می کشیم.اگر خود خواه بودیم می بخشیدیم چرا که با بخشش
بزرگ می شویم،آنقدر بزرگ که مغرورانه به حقارت انتقام لبخند می زنیم. اگر خود خواه بودیم با طنین
اذان به سوی او می شتافتیم،با واژه های آسمانی اش به اوج می رسیدیم و به راحتی دست از دامانش
نمی کشیدیم.آخر کدام تشنه ای برای نوشیدن آب گوارایی که به دستانش سپرده شده ناز می کند؟نه
ما حتی ذره ای به خود علاقه نداریم... در این هجوم آهن و دود ،در بازار این کلاه های گشاد و قصابی
های پر رونق از گوشت برادر!در میان هوای مسموم دروغ و خیانت و نفرت و در این صف طولانی خون
دل با این سکه های تقلبی به دنبال چه می گردی؟ و به خیالت برای خودت چه خواهی خرید؟روزی
خواهیم فهمید آنچه را که به دنبالش بودیم برای به دست آوردنش خرج کردیم!کاش کمی یاد بگیریم
که خود خواه باشیم.چرا که اگر خود را بخواهیم خوبی را خواسته ایم.اگر خوبی را بخواهیم دیگران ما را
می خواهند و اگر دیگران ما را خواستند خدا ما را...نه اگر خدا ما را نمی خواست هیچ یک از این مسیر
ها نبود!کاش می فهمیدیم که خوبی آسان است و بدی
سخت! وما چقدر آدم های سخت
کوشی هستیم!!!!!!!
از اين به بعد براي دوست داران موزيك و برنامه هاي مورد نياز كامپيوتر سعي مي كنم چيزهاي جالبي براي دانلود داشته باشم به اميد ديدار
خداحافظ
همیشه همه بهمون گفتن راست خوبه دروغ بد فرشته خوبه شیطان بد...من میگم ما از راست و دروغ از فرشته و شیطان چی می دونیم؟من میگم فرشته ها احساس ندارن شعور ندارن.اینها یک مشت عمله اند.یک عده کارمندان جزء...باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده به هم بیارند و فوری بروند سر کار دیگر.تقلبی کار می کنند.کنتراتی کار می کنند.سرعمله شان هم شیطان است.درست است که همه ظاهرا مطیع خداوند خدایند اما نهانی دست همه شان دردست شیطان است.عرضه اش را نداشتند که مثل او عصیان کنند اگر نه میکردند. بهترین فرشته ها!!! همین شیطان بودمردومردانه ایستاد وگفت نه سجده نمی کنم تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این چرند بدچشم شکم چران مال دوست را سجده نمیکنم......آری من از نورم ذاتم از اتش زلال بی دود است.من این لجن های مجسم پلید را سجده کنم؟حالا این فرشته های دیگر که ظاهرا به حرف خدا گوش کردند و شیطان را تنها گذاشتند دستشان توی دست اوست.در کارشان خیانت می کنند.دارند در ساختن ادم کاری می کنند که حرف شیطان درست از آب در بیاید.ممکن است بگویید نه تو بدبینی.داری مبالغه می کنی.اوقاتت تلخ است و همه ی دنیا را تلخ می بینی.چه می دانم شاید! اما اگر اینها با او همدست هم نیستند اگر چنین غرضی هم ندارند نتیجه ی کارشان که جز این نیست!!! الان اگر خدا و شیطان بیایند و یک نگاهی به بچه های حضرت قابیل بیندازند شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد؟ آن رجز (فتبارک الله احسن الخالقین)برای همین ها بود؟ من از روی همین آدم هایی که درست می کنند و هر روز خر در خروار هی میدهند بیرون فهمیدم که آنها کارمزدی اند.تقلب می کنند حتی توی همین لجن وگل و لای هم جنس اشغال می ریزند....از مایه ی روح و احساس وعقل و زیبایی می دزدند ، کش می روند و چربی و روده و شکمبه و استخوان و پوست و پشمش را زیاد تر میکنند... آن اوایل باز کارهای بهتری می کردند هر چه می گذرد بدتر می شود.مگر نمی بینی؟ حتی بعضی ها را همین جوری نیمه کاره می دهند بیرون.غالبا یادشان نیست که لا اقل یک قطره عقل و شعور و عاطفه وفهم وظرافت وانسانیت و روح توی لش به این سنگینی بچکانند..یک گردی به اندازه ی زعفران روی برنج برای تزیین برای جلوی روی مشتری رویش بپاشند. نمی دانم گاه فکر می کنم شوخی هم می کنند.خودشان هم از این کار یکنواخت وخسته کننده ای که بیش از 500 هزار سال است از آدم های میمون نمای عهد بوق تا میمون های آدم نمای عصر برق فرقی نکرده بلکه افتضاح تر هم شده حوصله شان سر میرود و گاه برای تفریح و خنده و شوخی و رفع ملالت چنین کار بی ثمری( جک های با مزه ای) می سازند....ادامه دارد
ما پوشاننده ی عیب ها نیستیم و این خواست همان (ستار) است که عیب ها در خفا باشد.پس اعلام کردن را چه سود؟که باید اقدام کرد... تنها انچه عیان است اینکه وجود ما با سیاهی و خاکستری هرگز غریبه نبوده و نیست اکنون که همه چیز مهیاست باید به سفیدی رسید
اتفاقات همانند خواندن کتابی که قبل صحافی شدنش ،باد برگه های ان را به این سو و ان سو پراکندست و ان گاه دستی بی دقت دوباره برگه ها را روی هم گذاشته است ،هر لحظه در دل صفحات خود حادثه هایی بی نام و نشان دارد که برای تکمیل صفحات ،خود را از باد میطلبند که شاید هنوز نباشند...
تا خواندن اخرین خط واپسین صفحه پای مردی باید کرد...سلام . نمی دونم مشکل از من هستش یا دیگران ؟ برای همه از تمام وجود زندگی که نمی دونم اسمشو چی بذارم می گذرم تا اونجایی که توان دارم اما نمی دونم مشکل کجاست ![]()
توی تنها یی ات هر وقت سرکی به شبه این ماموت پیر اندختی یادت باشه که رسالت تو این بود که در ماموت روح امید را دوباره زنده کنی و آن را از کابوس حسرت های بی پایان نجات بدهی و امتحانت این بود که زیبایی رو ببینی و نخواهی تا بزرگ شوی تکامل پیدا کنی. تا یاد بگیری زندگی که توش تمام موجودیت تو در یک اسم( نازنین یا مهدیس ویا... ؟)خلاصه بشود ناقص و تاریک و تو برای روشن کردن زوایای تاریک وجودت احتیاج به نوری داری که دردرون خودته .... لحظه هایی که هرم تنهایی سراغت میاید زیباترین تو هستی. پس یاد بگیر از تن ها گذر کنی و به تنهایی برسی و ازتنهاییات یاد بگیر که تویک تنه تنها وقتی درباره ی خودت به تفکر بپردازی جوهره ی هستی رو در دست داری و اگر روزی به این حرفها ایمان آوردی اون وقت دلیل رفتنم رو خواهی فهمید .... ناجی بودن حسی که هر روز هزارن بار در خودمون خفش میکنیم، رسالت ما بوده از ابتدای تاریخ وتنها معدود انسان هایی این حس را شناختن و دنبالش رفتن.حقیقتی که باید باورش کرد اینه که ما هرکدوم پیامبرانی هستیم کوچک.امّا نه ضرورتا برای دیگران که شاید برای خودمان . پیامبر امت درون خود ... امشب برای من و سرسخت ترین حادثه ی زندگیم شاید گذر از مرز احساس و عقل و رسیدن به یک نقطه ی بزرگ باشه . نقطه ای که به معنی پایان یک سلامه . اما تنها حافظه ی خاطره ها به یاد داره که توی این لحظه چند نقطه به پایان خط رسیدند....وقتی اینجوری حرف میزنم یاد غروب جمعه می افتم. انگار نقطه ی پایان خط ما مثل غروب جمعه دلگیر شد ... هرچند تقصیر من و تو نیست. این واژه ها هستند که به روی شادی واقعیمان گردی از غبارو غم می پاشند. نگذار باورت بشود غم واقعیت و شادی توهم است.پرده ها رو کنار بزن و به قلبت رجوع کن و اون وقت خواهی دید که قلبت بدی هیچ انسانی رو تصدیق نخواهد کرد. نه این شکست نبود. یک امتحان بود. امتحانی برای من و تو برای گذر از شیرین ترین گناه زندگی. یعنی گاز زدن به سیبی که مال ما نبود. رسمی که پدرمان آدم بهمون یاد داد و ما انگار فرزندان خلف حضرت آدم !خواهیم بود.... آدم باور کرد که سیب روزیه او نبود و هزارن سال گریست. انگار باور کرد گازی که به سیب ؛ بی قسمت زده ؛ چندین نسل از تجربه ی طعم سیب کوچک واقعی محروم میکند ... اون صورت واقعی عملش رو دید و اون وقت گریست تا نه چشمی براش باقی ماند و نه اشکی.... و امّا داستان من و تو....روزگار ازاین پس هرکدام از ما را به سویی خواهد افکند. تنها با کوله باری بر دوش وفارغ از تن ها ، در جاده ای که مال ماست قدم خواهیم گذشت و اگر روزی رهگزری سیبی به ما هدیه کرد با لذت گاز خواهیم زد چرا که آن سیب روزی ماست. داستانت پرنامه، دلت پر نور، کوله بارت پراز نان بیم وآب امید. وووووووو خاطراتت تهی از حسرت.